
داستان سکه طلا ((داستان سكه طلا )) سال ها بود كه خوان دزدی می كرد . شبی ازر شب ها ،لا به لای درخت ها نوری دید . جلو رفت و به كلبه ای رسید . از لا ی در توی كلبه را نگاه كرد. پیر زنی پشت یك میز چوبی نشسته بود . خوان آنچه را كه می دید باور نمی كرد ؛ یك سكه طلا در دست های پیرزن می درخشید. صدای پیرزن را شنید كه می گفت :((من ثروتمند ترین آدم دنیا هستم )) خوان به این فكر افتاد كه همه طلا های پیرزن را بدزد د. برای این كار ، خودش را پشت تنه درخت ها پنهان نمود و منتطر شد تا پیرزن بیرون برود . مدتی بعد دید ، پیرزن شالی دور خود پیچیده بود با دو مرد از كلبه دور شد. خوان با خود گفت ((دی...
ادامه مطلب